تبليغاتX

*
*
*
*
*
*
*
¸.•**•.¸ღ♥ღ عشق خیالی ღ♥ღ¸.•**•.¸

¸.•**•.¸ღ♥ღ عشق خیالی ღ♥ღ¸.•**•.¸

 

خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هی می‌دوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشده‌های من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم می‌گردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...
کوچه‌های بن بست، مارپیچ‌هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی‌شود

همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد می‌شدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک می‌شد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمی‌کردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.
توی یکی از پیچ‌ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود، ترس را خیلی کم احساس کرده‌ام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسیدم
.
بالاخره انتهای کوچه‌ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می‌بارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده‌ام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچه‌ها، سقف داشتند
...
پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده‌ بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پله‌های پهنی بود که پایین می‌رفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پله‌ها می‌آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می‌آمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت
.
مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد
...
و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می‌رفت و مرد پشت سر او با چتر
.
آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله‌ها پایین رفتم
...
کف زمین پر از آب بود و کمی گل‌آلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش می‌زدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به

 

 

 

آری يادم امد...سالها بود می انديشيدم.....

اينهمه غم ز کجا پيدا شد.....ناگهان ...؟
!

يادم امد.......رويا ها به روی دوشم سنگينی ميکرد
..

خسته بودم از اينهمه رويای تلخ... نا فرجام
....

ياری ام کردی تو.......فصل پاييز و شب باران بود
........

راه نشانم دادی
....

گفتی از خاطر دريا بگذر


پشت دريای خيال به جزيره ميرسی

تا رسيدی انجا.....رويا ها را بر سر راه جزيره بنشان.....خود برگرد!!!

....
تنها....! من


رفتم ... رسيدم...نشاندم...امدم
.....!

رويا هايم را به امان جزيره رها کردم....همان کار که تو گفتی....چه بد کردم
.........

نه يکبار
.......

هزار بار رفتم و رسيدم و نشاندم و امدم
.......!

و تو هر بار غريبانه تر از اغاز......نگاهم کردی
.....

و تو شايد به صداقت زدگی های دلم خنديدی
......

ديدم رو يا هايم را ...که هر غروب.....يکيشان از کنار لبهای ترک خورده ی ساحل


تن به دستان يخ اقيانوس نيستی ها ميسپرد.......

می ديدم......... اما چه کنم که خسته بودم
....!

جزيره ی رويا هايم.... از حريم پاک آن خاطره ها خالی شد
.....

يکی از پس ديگری...ديگر بهانشان کمبود جا نبود
......

خسته بودند
.......!!!!

اخرين غروب بود
..

داشتم ميديدم
................

لحظه ی پايان اخرين رويا را
....

چه معصومانه
........!

من تکيه ام بر باد بود..... بی خبر
...!

جزيره ام خالی شد......سوت و کور
......

دلش گرفت...زانوان خيس اشکش را بغل کرد
.....

با نگاهی بر من
.....

آهی کشيد و به دنبال رويا های خاموش رفت
....

اهش دلم را ترساند......گفته بودند اه مظلومان زود بر عرش الهی برود
....

منتظر بودم اما
....

نه به اين زودی ها
......

‌عاقبت آه جزيره دامن روزگارم را گرفت
....

و مرا به عمق باران و شب و پاييز داد.........وتو هم رفتی
.....

من ماندم و روزگار بارانی
......

کاش حرفت را نمی شنيدم......غريبه ی اشنا..........!!!***

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 12:34 هک شده توسطღ♥ღ میلاد ღ♥ღ |


 

 

هر شب در رویاهایم تو را میبینم

احساست میکنم

این گونه است که تو را می شناسم

این گونه باش

با وجود فاصله ها و کهکشان هایی که بین ماست

بیا و خودت را بنما

این گونه باش

دور, نزدیک هر جا که هستی

ایمان دارم ,ایمان دارم که قلبم ادامه خواهد داد

تا یک بار دیگر تو در را بگشایی

این جا هستی, هین جا در قلب من

و قلبم ادامه خواهد داد

عشق یک بار به سراغ هر کس می آید و برای یک عمر می آید

و نخواهد رفت تا برویم

 


عشق همان بود که به تو ورزیدم یک بار و یک عمر

و از آن پس بدآن آویختم

و تا همیشه همه زندگی ام با آن پیش خواهدرفت

دور, نزدیک هر جا که هستی

ایمان دارم, ایمان دارم که قلبم ادامه خواهد داد

تا یک بار دیگر تو در را بگشایی

این جا هستی, هین جا در قلب من

و قلبم ادامه خواهد داد

این جایی تو این جایی

و من از هیچ چیز باکی ندارم

و می دانم که قلبم همچنان ادامه خواهد داد

و ما تا همیشه عاشق می مانیم

و قلب من همچنان خواهد تپید

و من این را در قلبم جاودانه خواهم داشت

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 12:33 هک شده توسطღ♥ღ میلاد ღ♥ღ |


برو من از تو گذشتم فاصله مارو جدا کرد

 

چه غـــــــــروری به دلامون زد این عشق فدا کرد

 

ما اون عــــــــــاشقای بودیم که میـــــموردیـــــم از جدای

 

واسه هم جون می ســـــــپردیم توی اون عشق خـــــــدای

 

یه شروع تازه بودیم رسیدم به حرف اخـــــــــــر

 

باغ عشقمون چه ساده شود مزار حـــــــس پر پر

 

حالا مایم سکوتی که رو لبـــــــــهامون نشــــــــسته

 

چرا نفرین غـــــــــــرورم راه احساسم بســـــــته

 

برو من از تو گـــــــذشتم با یه کولـــــه باری از غـــــم

 

برو عاشــــــق شــــــــو دوباره کــــه من از یاد تو رفتم

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 12:31 هک شده توسطღ♥ღ میلاد ღ♥ღ |


  چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت:فقط امروز


براي مدت زيادي از برم مي روي بگو که دوستت دارم به چشمانش


خيره شدم قطره هاي اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه اي


زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزي که به سوي او رفتم آنقدر خوشحال


شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روي سينه ام فشرد و


گفت امروز بگو دوستم داري دستهاي سفيدو بلندش راگرفتم اما باز


نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بيماري افتاد با چندشاخه


گل ميخک سرخ به ديدارش رفتم کنار بالينش نشستم او را نگاه کردم


به من گفت:بگو که دوستم داري مي ترسم که ديگر هيچوقت اين کلمه


را از دهانت نشنوم اما باز بوسه اي بر لبانش زدم و رفتم. وقتي که آن


روز به بالينش رفتم روي صورتش پارچه اي سفيد بود وحشت زده و حيران


پارچه را کنار زدم تازه فهميدم چقدر دوستش دارم فرياد زدم :


بخدا دوستت دارم اما

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 12:29 هک شده توسطღ♥ღ میلاد ღ♥ღ |


                                     گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .

                                                            گفتم:کجا ؟

       گفت : رو قلبت .

                                                           گفتم مگه مي توني ؟

       گفت : آره سخت نيست ، آسونه.

                                                          گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.

      يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟

                                                            گفت : سيسسسسس. ساکت شدم .

 گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .

خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .

                                                            دوست دارم ديوونه.

 اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم .

 

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 12:27 هک شده توسطღ♥ღ میلاد ღ♥ღ |


X

من میلاد متولد گچسارن یکی از شهرای جنوبیه گشور همین کافیه


می پرسی حال من؟!
حال من حال بی حالیست٬حال درد و دل های پوشالیست٬حال مستی در خیال خام خوب بودن٬خیال خالی از او در کنار او بودن ٬
حال در حال خماری حال خواستن با دستهای خالی٬خالی از هر حال و از هر خیالی٬حال سرحال بودن در فضای بی خیالیست٬







عشق يعني با غم الفت داشتن
سوختن با درد نسبت داشتن

عشق دريک جمله يعني انتظار

انتظار روز رجـــعت داشتن

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني در جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشمان تر

عشق يعني سر به در آويختن

عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختــن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتـــظار و انتـــظار

عشق يعني هرچه بيني عکس يار

عشق يعني ديـده بر در دوختـن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني با پرستو پر زدن

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني سوز ني آه شبان

عشق يعني معني رنگين کمان

عشق يعني با گلي گفتن سخن

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني رسم و دل برهم زدن

عشق يعني يک تيمم يک نماز

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني چون احسان پا به راه

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون کندن به دست

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچومن شيدا شدن

عشق يعني قلــه و دريا شدن

عشق يعني يک شقايق غرق خون

عشق يعني درد ومحنت دردرون

عشق يعني يک تبلور يک سرود

عشق يعني يک سلام و يک درود

عشق يعني جام لبريز از شراب

عشق يعني تشنگي يعني سراب

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

عشق يعني ياد يک روياي نرم

عشق يعني غرقه گشتن در سراب

عشق يعني حلقه هاي بي حساب

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

عشق يعني آخــرخط بهـشــت

عشق يعني گم شدن در لحظه ها

عشق يعني آبـي بي انتـــها

عشق يعني زرد تنها و غريب

عشق يعني سرخي ظاهر فريب

عشق يعني تکيه بر بازوي باد

عشق يعني حسرتت پاينده باد
----------------------------------------------------------------------------
او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

سر راهم سبز شدند و آسان بردندش

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده

مقصر منم.

او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش.

سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است

آری مقصر منم.




آری يادم امد...سالها بود می انديشيدم.....

اينهمه غم ز کجا پيدا شد.....ناگهان ...؟!

يادم امد.......رويا ها به روی دوشم سنگينی ميکرد..

خسته بودم از اينهمه رويای تلخ... نا فرجام....

ياری ام کردی تو.......فصل پاييز و شب باران بود........

راه نشانم دادی....

گفتی از خاطر دريا بگذر

پشت دريای خيال به جزيره ميرسی

تا رسيدی انجا.....رويا ها را بر سر راه جزيره بنشان.....خود برگرد!!!

....تنها....! من

رفتم ... رسيدم...نشاندم...امدم.....!

رويا هايم را به امان جزيره رها کردم....همان کار که تو گفتی....چه بد کردم.........

نه يکبار.......

هزار بار رفتم و رسيدم و نشاندم و امدم.......!

و تو هر بار غريبانه تر از اغاز......نگاهم کردی.....

و تو شايد به صداقت زدگی های دلم خنديدی......

ديدم رو يا هايم را ...که هر غروب.....يکيشان از کنار لبهای ترک خورده ی ساحل

تن به دستان يخ اقيانوس نيستی ها ميسپرد.......

می ديدم......... اما چه کنم که خسته بودم....!

جزيره ی رويا هايم.... از حريم پاک آن خاطره ها خالی شد.....

يکی از پس ديگری...ديگر بهانشان کمبود جا نبود......

خسته بودند.......!!!!

اخرين غروب بود..

داشتم ميديدم................

لحظه ی پايان اخرين رويا را....

چه معصومانه........!

من تکيه ام بر باد بود..... بی خبر...!

جزيره ام خالی شد......سوت و کور......

دلش گرفت...زانوان خيس اشکش را بغل کرد.....

با نگاهی بر من.....

آهی کشيد و به دنبال رويا های خاموش رفت....

اهش دلم را ترساند......گفته بودند اه مظلومان زود بر عرش الهی برود....

منتظر بودم اما....

نه به اين زودی ها......

‌عاقبت آه جزيره دامن روزگارم را گرفت....

و مرا به عمق باران و شب و پاييز داد.........وتو هم رفتی.....

من ماندم و روزگار بارانی......

کاش حرفت را نمی شنيدم......غريبه ی اشنا..........!!!***



×××××××××××××
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت



خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!



كاش دليلي براي تمام جرم هاي ناكرده
وجودداشت
وآن وقت من سرقفلي تمام اين غم ها
مي شدم
دلم برايت خيلي تنگ است اما وجودت
ازوجودم خيلي دوراست
توخيلي ساده نگاه مرافراموش كردي
ومن خيلي سخت تورابه خداسپردم
يادت هست روزهايي راكه ازهمه چيز
مي گفتيم به جزجدايي ...
ولي امروز ازهمه چيزمي گوييم به
غيرازپيوستن !!!
چقدراين زندگي نفرت آوراست وشايد
وجودتومرحم تمام دردهاي من مي شد
ولي حيف كه توخوددردي شدي
افزون به تمام دردهايم
من ديگروجودتورادرحاله اي ازابهام
نمي خواهم
مسافرروياهاي من بروشايدجاي ديگري
مرحمي پيداكني
ولي من ميمانم...
ميمانم تابه تمام كساني كه ازعشق مي گويند
ثابت كنم
عشق يعني احساس واحساس يعني بيچارگي
ومن پشت مي كنم به احساس وگل خوش بوي
عقل رابراي هميشه دردستهايم نگه ميدارم
تاشايدروزي كه توآمدي به توبگويم
ديگرمن هم عاقلم نه عاشق...!!!!
بعد از گذشت سالها اندوه و دلگيري
حالا سراغ از اين من دلتنگ مي گيري
حالا که ديگر دستهايم خالي از عشق اند
سرشارم از شرجي ترين شبهاي زنجيري
من خواب ديدم ، خواب باراني که مي آيد
اما تو رفتي و نشد اين خواب تعبيري
باران نيامد ، نه! نيامد، بعد تو هرگز
آن وقت مي پرسي چرا از جان خود سيري؟
بعد از گذشت سالها بي پنجره بودن
حالا براي اين دل تاريک مي ميري
گيرم تمام آسمان را هم به من دادند
پرواز ممکن نيست وقتي که زمين گيري...

آخر دنيا همين جاست
وقتي كه حسرت ساده دلي هايت را بخوري روزي كه نداني
با دل خسته ات چه بكني روزي كه نداني با اشك هايت
با گونه هاي ترشده ات با قلب هزار تكه شده ات چه كني
آخردنياست
روزي كه هنوز اميد داشته باشي به آمدنش بااينكه بداني
حتي درخاطرات دورش هم يادي ازتونيست روزي كه به خودت
دروغ بگويي روزي كه سرقلبت راكلاه بگذاري به اميد آمدنش
به اميدآمدنش به اميد اينكه اوهنوزبه يادش است ومي داند
قلب كوچك وعاشقت بدون اوهرگزنمي زند جسمت مي ميرد
وگونه هايت هميشه ترمي ماند...روزي كه اوباورنكند
دوست داشتنت را روزي كه به دنبال فايده اي حاصل از
دوست داشتنت بگرددآري آن روز
آخردنياست
اما خدايا اين انصاف نبوداين حق دل من اين حق اشكهاي من نبود
مگرمن چه خطايي كرده بودم مگردل چه كسي را شكسته بودم
چه نافرماني كرده بودم كه اين بود مجازاتش اين بودتاوانش
اين بود جوابش ...جرم من چه بود جزدوست داشتني صادقانه و
پاك اين آخردنياي من است توبرو به راهت ادامه بده ميدانم
كه صداي خش خش برگهاي پائيزي را نميشنوي وصداي قلب من
كه شكست بعدرفتنت چه صادقانه دوست داشت چه معصومانه فكركرد
توتاهميشه عشقت رادردستان اوبه امانت مي گذاري حالا او شكسته است
عشقت رابگيروبرو




شب داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم
افتاد به قبرستان عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار
مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب
شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه
يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و
ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر
نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم
ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل
من خيلي وقت پيش ها بميره...



هميشه دل تان آبي ، روح تان سبز ، و عشق تان سرخ
آتشين باشدپرانتز را باز مي کنم و مي نويسم پرنده پرانتز
را نمي بندم بگذار پرنده آزاد باشد اگر عمرم فرصتي دهد
آخرين پرنده اي را که در قفس تنهايي اش ساکت و غمگين
استآزاد مي کنم تا آخرين ستارهء شب از من


Home
Email
p30m3

Archives

مرداد 1387




دانلودستان ميلاد
    تعداد بازديدها: